جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

18

چشمهایم می سوزند. نمی دانم ساعت که از ده می گذرد این طوری می شوم یا نه. بعد از ظهر به قدر کافی خوابیده ام، اعصابم خرد می شود وقتی نمی فهمم چه ام است. دارم با پروا زندگی می کنم. انگار همزادم است. خیلی شبیه من است و با وجود این که سی و دوساله است، تمام رفتارهایش را در رابطه انگار من انجام داده ام. شوهرش وقت دعوا همان حرف هایی را به او می زند که شوهر من. فقط حیف که قدش کوتاه است، از من کوتاه تر. چشم هایش هم قهوه ای خیلی تیره اند و دوست دارد دایم موهایش را بلوند کند. وگرنه می توانستیم به جای هم زندگی کنیم. می توانستیم در هم حلول کنیم و زندگی مان بشود مثل این فیلم های ترسناکی که بعد از دیدنشان تا یک ماه خوابت نمی برد و از ترس، در جایت وول می خوری و می لرزی.
شاید بهتر باشد چشم های پروا خاکستری-سبز باشند...نه همان قهوه ای تیره بهتر است. تیرگی چشم عمقش را زیاد می کند. عمقش که زیاد شد، می شود شخصیت را پیچیده کرد و کاری کرد که رفتارهایش قابل پیش بینی نباشند. این طوری عنانش گاهی از دست خود من هم در می رود و جذابیت قضیه می رود بالا.
کتابم زیاد است. اگر الان صفحه چهل باشم یعنی می رسم تا آخر شب به صد صفحه برسانمش؟؟؟ فکر نمی کنم. حرف هایم شبیه هذیان است. دلم می خواهد سرم را در یک بشکه آب یخ فرو کنم...پروا بدجوری روی اعصابم رفته است.

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

17

صداها اوج می گیرند و نگاه من، پرسه زنان، روی امواج چروک خوردگی های پرده های تازه شسته شده، لیز می خورد از خوشبختی. می افتد روی روتختی نارنجی؛ از آنجا، خسته و آرام، می خزد روی موکت خاکستری و سلانه سلانه خود را به کنج اتاق، جایی که گچ دیوار و چوب کمد به هم پیوند خورده اند، می رساند و آرام می گیرد.


پلک هایم را برهم می گذارم.
شب،
و خاموشیِ صداها.

جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹

16

پرده تا نیمه راه کشیده شده و نور بیجان فریب کار زمستانی مانند خیلی چیزهای دیگر آزارت می دهد. لباسها، تلنبار در هر گوشه ای، دستگاه دفتر و هارد فلان قدر ترابایتی و انبوه سکانس هایی که باید تا شنبه صبح زود تدوین شوند. موج اشباح ناتمام، در فضا دست از سرت برنمی دارند و نگاهت می کنند و با ریشخندی دلشان را خوش کرده به ناآرامی تو، به گریزت، به ناگزیری ات از بودن و نبودن.
دلت فقط کمی هوای تازه می خواهد و این که...
اصلاً چه طور است که نمی شود زمان را به عقب برگرداند؟ حتماً باید راهی باشد. نمی شود که آدم نتواند گندهایی را که می زند جبران کند. همیشه باید راهی برای جبران باشد. قانون طبیعت این است.
نمی دانم چرا دارم این قدر چرند می گویم. مشکل حتماً از این نور دغلکار است که همه اتاق را روشن کرده، انگار که ته دلمان را الکی خوش کند و بعد بنشیند یک دل سیر بهمان بخندد. خیلی کارها ناتمام مانده، مثل همیشه...

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹

15

آدم ها خسته می شوند... همه شان. همه بالاخره یک روزی خسته می شوند. مسیرشان را هم که عوض کنند، باز خسته می شوند. وقتی می خواستیم بیاییم توی این دنیا، کسی نبود یادمان بدهد لزوماً پاک کردن تمام گذشته خستگی را در نمی کند؟؟؟
تـــــــمـــــــــااااااااامِ گــــــــذشـــــــــته . . .
«آرام بگیر جانم، من این جا هستم... کاملِ کامل.»

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

14

بی اغراق، بی حرف پیش، بدترین تولدم را دیروز داشتم. همه چیزش بد بود. حس و حالم، اتفاقات، همه چیز.
او خودش را مچاله کرده زیر پتوی سفید با درخت های نارنجی که برگ هایشان بین زمین و آسمان سفید پتو، معلقند. هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته است، این را باید در پرانتز عرض کنم، برگ پاییزی هم نداریم زیر پایمان خش خش کند که بدهد آزارش...
پتوی سفید کنتراست خوبی با موهای مشکی و تابدار و نه چندان کوتاهش دارد که دین و دل از کفم می برد و دلم می خواهد نگاهش کنم. همه چیزِ این روزها به نظر بی اصالت و بی کفایت می رسد. دو ساعت از که بیدارم، قبلش هم دو ساعت خواب بوده ام، انگار حوصله نداریم به دانشگاه برویم و انگار همه چیز از نو می خواهد شروع بشود.
ذهنم پر است از هر چیزی که فکرش را می شود کرد. دارم می ترکم. خوب نیستم اصلاً.